آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

آنیتا کوچول بابا

کلمات

نزدیک به یک ماهه که تو به طور کامل صحبت می کنی البته تو خیلی زود یاد گرفتی که صحبت کنی و جملات پیچیده بگی و وقتی صحبت می کنی همه متعجب میشن که تو هنوز حتی دو سالت هم تموم نشده شعرهای زیادی زو به طور کامل می خونی مثل حسنی نگو یه دسته گل،گنجشکک اشی مشی و... من تصمیم گرفتم چند تا ازکلماتی رو که اشتباه می گفتی و یا هنوز هم اشتباه میگی رو برات بنویسم تا در آینده بخونی و ازشون لذت ببری خطرناک                            خطرکان           /   &n...
22 مرداد 1391

المپیک 2012

این روزها المپیک 2012  لندن همه توجه ها رو به سمت خودش معطوف کرده و تو از این قاعده مستثنی نبودی از مسابقاتی که بهش علاقه نشون میدی رقابت وزنه برداری است میگی دارن سنگینه بلند می کنن(تو به دمبل و وزنه میگی سنگینه) هر کدومشون که نمی تونن وزنه رو بلند کنن تو میگی «نتونست باید بره ویتامین آ-د بخوره» البته از نظر تو هیچ کس قادر به بلند کردن وزنه نیست حتی اگه کسی بتونه وزنه رو بالای سرش ببره وقتی وزنه رو می اندازه میگی دیدی نتونست باید بره ویتامین آ-د بخوره فکر کنم باید وزنه رو ببرن خونه تا از نظر تو موفق به حساب بیان و به مسابقات ژیمناستیک هم خیلی علاقه نشون میدی تو خونه همیشه بالا و پایین میپری و میگی دارم ژیمامیس (ژ یمناستیک)م...
22 مرداد 1391

تعیین روز تولد

این روزها من و بابا  تو فکر تعیین یه روز برای برگزاری دومین سال جشن تولدت هستیم دو هفته دیگه تعطیلات عید فطر شروع میشه و بیشتر اعضای فامیل برای تعطیلات میان  شمال و ما هم تصمیم گرفتیم تولدت رو همون روز برگزار کنیم اما به دلیل مشخص نبودن تاریخ دقیق عید فطر ما به مشکل برخوردیم و فکر من حسابی درگیر شده بود که خاله فروغ مثل همیشه به دادم رسید و مشکل ما رو با فداکاریش حل کرد و قرار شد روز یکشنبه 29 مرداد(که شاید عید فطر باشه) برات تولد بگیریم.دو روز پیش لباس  تولد هم خریدیم یه لباس سفید
18 مرداد 1391

کچل

کچل اسم عروسک  محبو ب توئه یعنی در واقع اسم عروسکهای محبوب توئه چون تو یه عالمه عروسک کچل داری که اسم همشون کچله البته به جز ساره .چند ماه پیش یه دفعه به یکی از عروسک هات گفتی ساله اون موقع نمی دونستم ساله یعنی چی و از کجا اومده اما بعد متوجه شدم اسم یکی از بچه ها تو مهد کودک ساره است و تو این اسم رو برای عروسکت انتخاب کردی.هر وقت می ریم تو اسباب بازی فروشی تو  تنها چیزی که انتخاب می کنی یه عروسک کچله. دیگه صاحب مغازه هم هر وقت ما رو می بینه می خنده چون می دونه چی قراره بخریم خلاصه اینکه تو خونمون به هر جا چشم بندازی کچل می بینی
18 مرداد 1391

بچرخ

یکی از چیزهایی که خیلی بهش علاقه داری پنکه است تو اسمش رو بلدی اما بیشتر مواقع به جای پنکه میگی بچرخ .دوست داری بری قدم بزنی،وارد تک تک مغازه ها بشی ببینی بچرخ دارن یا نه اگه داشته باشن از خوشحالی جیغ می کشی و میگی اینها بچرخ دارن و بعد بهشون میگی مواظب باشین بچرخ خراب نشه و اگه پنکه خاموش باشه میگی خراب شده بابا بیاد پیچیکو(پیچ گوشتی) بیاره درستش کنیم و خلاصه اینکه هر وقت بهت بگم آنیتا لباس بپوش بریم ببینیم مغازه ها بچرخ دارن ،با اینکه از لباس پوشیدن بدت میاد سریع لباست رو می پوشی تا بریم بیرون.تو ازاینکه خونه ما پنکه نداره خیلی ناراحتی و به بابات گیر میدی که لوستر خونه رو در بیاره جاش بچرخ بذاره و ناگفته نماند که بابا تصمیم گرفته یه پ...
14 خرداد 1391

شعر

این هفته تو تونستی یه شعر رو به طور کامل بخونی شعرش این بود میوه نخور نشسته                     رویش مگس نشسته اول بشور با دقت                      بعدا بخور با لذت اگرچه تو شعر رو به روش خودت می خونی میوه نشسته                             رویش مگس نشسته اول بشور با دقت   &...
14 خرداد 1391

تیز

یه مشکل خیلی جالب دیگه که این روزها باهاش درگیریم "تیزه" یه ماه پیش وقتی داشتی شلوار لی می پوشیدی که بریم بیرون یه دفعه زدی زیر گریه و گفتی تیزه من کلی شلوار رو زیرو رو کردم تا مشکلش رو پیدا کنم اما به ظاهر شلوار هیچ مشکلی نداشت و بقیه شلوار هارو هم گفتی تیزه ما نگران شدیم فکر کردیم شاید پاهات مشکلی پیدا کردن اما وقتی گفتی بلوز و حتی کفشهاتم تیزن فهمیدیم این بهانه جدیدته. یه کتانی قهوه ای داشتی وگفتی این تیزه و ما فکر کردیم شاید اندازه اش برات مناسب نیست و باید بزرگترش رو برات بخریم و یه کتانی سایز 24 یعنی یه سایز بزرگتر خریدیم اما اون هم تیز بود! و بعد فکر کردیم شاید هوا گرم شده و پاهات توی کتانی عرق می کنه و رفتیم یه کفش برات خریدیم ...
3 خرداد 1391

اولین هدیه روز معلم

الان دو هفته است که به مهدکودک میری،با پرستار و بابابزرگ میری و بعد از دو،سه ساعت میان دنبالت و به خونه برمی گردی. از اینکه نمی تونم همراهیت کنم خیلی ناراحتم اما می دونم که اونجا رو دوست داری و مربی تو از اینکه نسبت به سن خودت خیلی خوب صحبت می کنی ازت تعریف می کنه و کلاس موسیقی بچه های بزرگتر رو خیلی دوست داری و کلی با موسیقی شون می رقصی و بالاخره امروز با بابا رفتیم تا برای مربی تو کادو بخریم یه شیزینی خوری  که یه جعبه خیلی قشنگ داشت خریدیم و تو همینکه هدیه رو دیدی گفتی قشنگه،گفتم می خواهیم بدیم به خاله سحر گفتی "نه نده آنانا"یعنی نده مال آناناست و من تجربه قشنگی داشتم ،تجربه خرید هدیه برای روز معلم دخترم چیزیه که هرگز به اون فکر نکرده...
11 ارديبهشت 1391

اولین روز مهدکودک

این هفته اولین روز مهد رفتن رو تجربه کردی دوشنبه رو مرخصی گرفتم تا اولین روز مهدکودک رفتن رو همراهت باشم پرستارت "خاله فرحناز" هم با ما بود ،با ساق و زیر سرافونی سفید و یه سرافون کوتاه خاکستری واقعا زیبا شده بودی وقتی وارد مهد شدی کلاست رو شناختی چون موقع ثبت نام اونجا رو دیده بودی  و بدو بدو وارد کلاس شدی و من دلشوره عجیبی داشتم. نیم ساعت بازی کردی و اصلا سراغ منو نگرفتی و من هم حسابی با خانم بادلی از همه چیز و همه جا صحبت کردم اما بعد پرستارت علی رغم مخالفت من اومد تا یه نگاهی تو کلاس بندازه و تو هم وقتی اونو دیدی شروع به گریه کردن کردی و دیگه حاضر نشدی اونجا بمونی روز سه شنبه با پرستارت رفتی مهد و بعد از یه کم بازی کردن از کلاست خا...
1 ارديبهشت 1391